امشب خدا برکت نازل کرد......بارون قشنگه...پراز تازگیه...اما ن برای ما...من به وسع خودم طعم بارونو مزه کردم امشب....
اما بخت تیره ام نمیزاره این مزه تا مدت زیادی روی دلم بمونه ...
هروقت دلم سنگین میشه...بارون میاد...ادامه اشکامو به گردن میگیره...دلم سبک میشه....مثل امشب ...
آدم حاضره بمیره ولی خار تو پاشنه ی عزیزش نره...من امشب باعث سردرد معشوقم شدم...باعث حاله بدش ..باعث زمینگیر شدنش...باعث یه عالمه حاله بدی که نمیدونم تا صب دووم میاره یا نه....
تو همون وبی که هرشب نگاش میکنم ی جاش نوشته بود که...داشت با مادرش گوشت خرد میکنه کارد رد میشه میخوره رو دست مادرش و خون و...میگفت مرد و زنده شد...اخرش دلش طاقت نمیاره...پامیشه میره تو دشویی و دستشو میبره...
بهش حق میدم گاهی...
آدم بعضی جاها باتقصیریابی تقصیر خودشو مقصر اون اتفاق میدونه.
من زیاد تجربشو داشتم ولی هیچوقت نفهمیدم چطور میتونم مثل اونکه با کارد رفت تو دشویی دستشو برید ، منم مرغ دلمو زخمی کنم تا کمتر بپر بپر کنه.
طبق معموله همیشه میخام بگم امروز تا قبل شب خوب بود....بارون که شروع به باریدن گرفت گردن من از بار فشار سنگین قطره ها شکست...
انگار که تمام بارونای عالم رو شونه ی من ریختن...
از مادرسادات خجالت کشیدم نمازشبمو نشسته بخونم...تا مدتها وقتی یادم میومد که حضرت زینب با اون همه مصیبت نمازشبشو ایستاده اقامه کرده ...تصمیم گرفتم تآخرین لحظه در برابر نشسته خوندن مقاومت کنم.
خبر اینکه دوست دوران مدرسه مو پیدا کردم..خانم و خوشکل تر شده...و اون یکی دوستمو هم مشترکه رو عکسشو دیدم...و یکی شونم که خبرش همسایمونه یعنی...بره گمشه...
خلاصه دیشب افتضاح بودم ولی اخرش خوب بود....امشب ینی امروز اولش خوب بود و آخرش....
شاید من زیادی حساسم...که هستم...اما حالا دلم میخواد گم بشم...
داشتم با خودم فکرمیکردم اگر گم بشم چه کس یا کسایی نگرانم میشن...دیدم نگرانی نداره دو سه روز نبودن...با خودم فکرکردم شاید این حس رفتنه همون کارد و دست و خون و دشویی باشه که باید سر خودم بیارم.مقصرم چون دردش کشید...باید درد بکشم از دوریش...
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی