292
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:45
بچه ها این مدت اصلا فرصت نکردم چیزی بنویسمامشب به این نتیجه رسیدم که وب رو تغییر آدرس بدم.دیگه خوبی بدی دیدین حلال کنید.البته ک ی سری بچه ها دارن منو گم نمیشیم. اون ی سریای دیگ هم ان شاءالله ک حلال کنن و از شر غرغرهای من در امان باشن بعدازاین.
293
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:45
روزهای خیلی شلوغی پشت سر گذاشتم. اصلا وقت نداشتم ک ب وب برسم ک حتی آدرس تغییر بدم.....نوشتن و شرح جزییاتش از من ساقطه. دلم میخواد دست ب قلم بشم و بنویسم و آزاد کنم خودم رو اما شاید با خلاصه نویسی و پراکنده گویی در حق هرکدومش ظلم کنم.من هنوز همونقدر احساس بدبختی دارم ک همیشه داشتم.
294
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:45
چقد روزای سختی پشت سر گذاشتم...حتی ب یاد آوردنشونم سرمو درد میاره.کنسلی سفرکربلا. دریک کلام نطلبید و نخواست. چقد داغون شدم و زدم ب بیخیالی...و سفر سید (پسرعموی زن اون کثافت) ک یعنی دوست مثلن عزیزما مح
295
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:45
برادر کاف رو دیدم. باهم قدم زدیم و پای دوتامون پیچ خورد تو همون شیبی ک قبلا با کاف هزاران بار قدمش زدیم و پیچ خوردیم.خوب بود همه چیز تا قبل از فهمیدن ی سری دردها.صاد.کاف رو از توی اینستا پیدا کردم. و
296
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:45
تعریفم از وفاداری تغییر کرده .بی حوصله ترین آدمم در این روزهای ملکوتی انگار صبرم تاریخ انقضا داره.فضای کار عصبیم میکنه فضای خونه عصبیم میکنه فضای دوستانه هام عصبیم میکنه. با الف صاد باز به مشکل خوردم.
297
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:45
فضای معنوی روحم کم شده مثل فضای غیرمعنوی حافظه موبایلم.هردو نیاز ب ارتقا دارن.یه نیت نه چندان جالبی توی ذهنم هست ک گهگاهی بخاطرش چندخطی آیات مبارک رو ورق میزنم و اهمیت میدم.دلم تنگ ؟ شاید آره. خستم ؟ شاید خیلی زیاد اما مشخص نیست . دلگیرم ؟ بیشتراز هرچیزی توی دنیا.تو دنیای قبلی زندگیم نگه داشتن ها بر...
298
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:45
آدمای موقت خودشون میرن نیازی نیست ک تو کاری کنی...دیر یا زود میرن...چقد در عین اینکه حس بد دارم خوبم. خوب...چون بیشتر میفهمم یادمیگیرم و بلد میشم آدمای دورمو و چقد این حس ریلکسیه دلنشینه.ب همون انداز
299
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:45
کار کردن برای میت رو به قبله ای مثل من کار سختیه.ایستادم گوشه ای و تکیه ام ب دیواره. سیم شارژر انگار ازدهن تمساح دراومده. چشام میسوزه با اینکه از صب تا همین الان کار خیلی مفیدی نکردم الا چرخیدن و چرخی
300
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:45
در حادثه ی ریست گوشیم ، دفترچه یادداشتم و محتویاش جا باختن.نمیتونم بگم ک این غم ک منو تا در بیمارستان و پذیرش کشوند و تا صبح بعدش گرفتار کرد چون بدور از ذهنه ک آدمی بخآطر چهاردونه خطی خطی ناقابل قلبش
301
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:45
مثل مرده ی متحرکی ام ک نعش خودشو روی زمین میکشه و راه میره ....
56
-
تاریخ: 1398/2/24 ساعت: 3:10
روزگار کصافتیه . خیلی کصافت. از ادم تا ... همه کصافت. دلم میخواد ی مسلسل میگرفتم دستم تمام اونایی ک زر مفت میزنن و تو بوق میکنن و چوب تو اونجاشون فرو کنم .این اقای فلان و زن فلان فلان شده اش توی لیستم
57
-
تاریخ: 1398/2/24 ساعت: 3:10
رفته بودیم ملاثانی ، جاده مستقیم و پهن ، آفتاب میکوبید تو مغزمون و باد میپیچید تو گوشامون ، از شهر خارج شدیم ، افتادیم تو جاده ؛ اولش نمیدونستم کجا داریم میریم ، فکردم داره شوخی میکنه .ضبط ماشین هم خ
58
-
تاریخ: 1398/2/24 ساعت: 3:10
از این شاخه به اون شاخه پریدن آسونهیه دل موندن سختهاین دوتا هیچ ربطی بهم ندارن ولی دلم خواست بگم
60
-
تاریخ: 1398/2/24 ساعت: 3:10
امروز 6 رفتیم اداره کار ، دیروزم رفتیم اتحادیه کچی مدارکو گرفتیم ،تاریخ جلسه افتاد روز امتحان من ...ماه بعدی...یه شکایت جعل امضا هم ازش میکنیم. بره اونجاش بسوزه.. از نوشتن توی این وب دیگه خوشم نمیاد یجورایی دیگه میل نوشتن توی یه همچین فضاهای گلوگشادی رو ندارم .آدم ذاتا تنهاست .
61
-
تاریخ: 1398/2/24 ساعت: 3:10
سجاد افشاریان رو دوست دارم ، اصن این سریاله رو هم بخاطر خودش میبینم ،منتها کمی لوسه و حال بهم زن... اما اگر اینو من تو واقعیت داشتم دیگه غمی نداشتم ؛ مث ساعت کوکش میکردم میزاشتمش لب طاقچه میگفتمش تو فقط بخون....بخون....باید برایت چشم هات ون یکاد بخوانم...
62
-
تاریخ: 1398/2/24 ساعت: 3:10
ی روزی کتاب خوندنو دوست داشتم ؛ از ی روزی ببعد فیلم دیدن...فیلم باعث میشه یادم بره چقد بدی...چقد سنگدلی....
64
-
تاریخ: 1398/2/24 ساعت: 3:10
به قول ی وامونده ای خیلی مرگ نزدیک خودم حس میکنم ، وقتی نوشته هاشو میخونم احساس میکنم گاهی میشینه با مرگ چای شیرین میخوره بعد از حس و حالش مینویسه ، ی روزاییه ک انگار خودمم میشینم با مرگ چای میخورم ولی نه شیرین.اسباب کشی همه ی درد نیست ، بیکاری هم همینطور ، تحقیق و کاروزی ک هیچیش انجام نشده هم نه ، ...
65
-
تاریخ: 1398/2/24 ساعت: 3:10
دیروز وقتی رسیدیم نزدیک خونه دیدم گوشیم زنگ خورد ؛ یهو گفتم خودشه ...نگاه کردم تو هاله ی آفتابی ک رو گوشیم تابیده بود اسم استاد الف نقش بسته بود ، یهو قیافم شبیه این شخصیتای کارتونی شد.... فکردم کافه
37
-
تاریخ: 1398/2/16 ساعت: 21:38
واقعا میخوام از درد اینروزهام بگم ؟در توانم نیستفقط میدونم مرگ برام شیرین تر از عسله
39
-
تاریخ: 1398/2/16 ساعت: 21:38
خونه ی قشنگمو باید خیلی زود تخلیه کنیم.دعوا و مرافعه های بی سر و ته با اقای عین بی شرف هنوز سرانجامش مشخص نیست و سیس! در شرف نابودی های زیادی.کاف روز ب روز یوبس تر میشه،فقط تو این مدت یکی دوباری ب بخ