خرید بک لینک

درباره سایت

615

آخرین مطالب

امکانات وب

شهادت حضرت زهرا تسلیت.

دیشب این بچه های مسجد میومدن هل میخریدن سیس وقتی میفهمید مال مسجد بهشون زیادتر میداد و من از حجم مهربونیش پر پر میشدم.

ی چیزی ک جالب بود مردم اکثرا رعایت میکردن تو انتخاب رنگ لباساشون.

خیلی فاصله افتاد...نشد بنویسم درست..

از اون تصادف...از بقیه...

تصادف که خب من هنوز صفرکیلومترم....داشتیم تو خیابون تمرین میکردیم یکی اومد از سمت چپ بگذره در حالیکه من تازه پیچیده بودم و وارد بلوار شده بودم و ماشین هنوز کج بود و خیال نمیکردم از ی خیابون ب این پهنی یکی اینقد احمق باشه که بیاد از یه وجب راه کنار من بگذره.

و خلاصه مالید.پسره هم ازون بیشعورا بود منم تاحدودی از خجالتش دراومدم و بعدش گفتیم چ کنیم...من گفتم زنگ بزنیم کاف ..سیس گفت زنگ بزنیم اقای عین و عین اومد و قضیه رو با بدبختی رفع و رجوعش کرد.

وقتی رفتیم خونه زدم زیر گریه.

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 14:58

صفحه بندی