تازه اولین بارمم بود مینشستم.
اولش که نشسته بودم داشتیم حرکت ماشینو مزنه میزدیم و من گفتم ماشین کج نیست؟ که ی پسری صداش اومد آره کجه:/ فکرکنم بلند گفتم...اون از بغل ماشین گذشته بود نکبت.
دارم انواع و اقشام نقشه هارو که یزید ب امام حسین نکشید واسه شهریه اموزشی از با میکشم.فعلا مغزم کار نمیکنه ولی.
دیشب ساعت 11 به اقای کاف پیام دادم که کجایی؟ بعد از قرنی جواب اومد
بیرونم.
بهش گفته بودم ک تا الان خواب بودم...معمولا مجلس ختم برگزار میشد برای خوده مرحومم..ولی دسترسش شلوغ بود...و دیگه کلا پیام نداد.
و احتمالا جلوی رفتنشو هنوز نمیتونم بگیرم.
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی