اومد چارتا فوش نثار خودش کرد و رفت . گفت هیچی نگو عصبانی ام .
منم بین اتاقین و آشپزخونه و دشویی در تردید شدید بودم و قصد درست کردن سالادالویه . بهش پیام دادم ببخشید . گفت عذرخواهیتو نخواستم .
منم زدم کانال عراق گفتم شام درست کنم شب بریم بیرون ؟ گفت حوصله ندارم .
رفتم مشغول کارا شدم بگم جر خوردم دروغ نگفتم . همزمان همه جا میچرخیدم و دلم تو دستم ک چی میخاد بشه .
سیبارو پوست کندم و مرغو ریش ریش که ن رو با هزار زور فرستادمش بره پایین خرید و خودم زنگ زدم کاف .جواب نداد . دوباره زدم و دیگه میخاست قط بشه صداش اومد گفتم دارم درست میکنم گفت بیرونم شبم میخام با امین برم ب (شهرشون) ، گفتم بخاطر تو دارم درست میکنم دیگه دلش رحم اومد نمیدونم . از اون طرف گفتیم محمد نون بیاره ک گفتیم نیاره زنگ زدم کاف گفتم نون بخر ، یکم بعد زنگ زد گفت نریم پارک حوصله ندارم . از اینطرف کلی وسیله مسیله جم کرده بودم تو سبد واسه پارک از اون طرف ن قبول نمیکرد بیاد خونه کاف از اونور کاف حوصله نداشت بریم پارک چون قبلشم بحث داشتیم میگفت نمیتونم جلو ن زشته و فلان و.....
دیگه میخاستم بشینم زمین گریه کنم. زنگ زدم بهش گفتم ببخشید . گفت چرا معذرتخواهی میکنی . گفتم ب زور نمیتونم ببرمت بیرون . برو ب کار و سفرت برس ماهم ی خاکی تو سرمون میریزیم . دیگه اب پاکیو ریختم رو دستش گفت نه بریم بریم الان میزنم بیرون . ن قیافه مو دید اونم ساکت شد . تخمرغا رنده زدم توش .زنگ زد گفت دلستر بخرم گفتم بخر . چیزارو برداشتیم رفتیم پایین . ن گفت من باماشین خودم میام . رفتم بیرون خواستم بشینم تو ماشین کاف ک از سوپری دراومد دزدگیرو زد . سوار شدم. اونقد اخمو بود ک حد نداشت ......
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی