تهمینه امروز هی نگام میکرد قبل شروع کلاس اومد نشست جلوم گفت من دیشب ی خوابی دیدم گفتم چی ؟ گفت خواب دیدم شوهر و ی بچه داشتی بعد شوهرت میخواست با من دوست بشه ... خندید ...
لبخند من اما ماسید تو صورتم . بچه ها نگاهم میکردن .
گفتم دیشب خواستم بت پیام بدم (الکی)وقت نشد گفت پ لابد بخاطر همون.
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی
تاريخ: دوشنبه
16 ارديبهشت
1398 ساعت: 21:38