
رفته بودیم ملاثانی ، جاده مستقیم و پهن ، آفتاب میکوبید تو مغزمون و باد میپیچید تو گوشامون ، از شهر خارج شدیم ، افتادیم تو جاده ؛ اولش نمیدونستم کجا داریم میریم ، فکردم داره شوخی میکنه .
ضبط ماشین هم خاموش بود حتی ، اینقد چرت و پرت گفتیم تا رسیدیم .
رسیدیم ، گفت عه کارتام موندن خونه ؛ اومدم کارتمو بهش بدم دیدم یه چشمک زد رفت . پیاده شدم ، دامن مشکی ریونم تو باد میرقصید ؛اینقد باد میومد ک تکون میخوردم رفتم داخل گفت چی میخوری گفتم مثل همیشه . دیدم کارتش تو دستشه گفتم بزار خودم حساب کنم روشو کرد اونطرف .
بستنی و فالوده رو گرفتیم رفتیم نشستیم بیرون. هوا هنوی خنک بود ، همون روزی ک این خونه رو مشتری اومده بود و پسندیده بود . نگاهش کردم گفتم صبرکن صبرکن چیریک و چیریک .
اصن همه ی اینارو بریز دور .... من دلم تنگه تو حالا کجایی ؟
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی