هوووف...
خیلی اذیت شدم تا رسیدم...گرمای هوا...شرجی...انگار باید با حوله فقط رفت...اینایی که اینهنه ادایش میکنن غلیظ تو این گرما !!! پاک نمیشه...انقد ضدآبه! جلل الخالق...
عروس خواب موند و نتونست بیاد بعد من رفت...دلم میخواست ببینمش...از امتحان اخری تاحالا ندیدمش...ولی حتما قسمت نبود...
دانشگاه خلوت...تقریبا پشه پر نمیزد...یکم استرس داشتم ولی خب کسی نبود...اتفاقیم نیوفتاد...در مورد سیتالوپرام هم میگن عوارضش زیاده...و کلا دردسره...بی اشتهاییم میاره...بدرد من نمیخوره...باید سعی کنم افسردگی بیشتراز این بهم غلبه نکنه و بتونم شکستش بدم...
مدتیه خواب العبد زیااااد میبینم...اغلب همش بداخلاق و اخمو و...مث واقعیت...انگار پدرشو کشتم...
دلم گرفته...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 18:59 توسط گمنام|
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی