هنوز بیدارم...فکر و خیالا راحتم نمیزارن...دهنم هنوز تلخه..حالم میزون نیست...میگم میخندم ولی دلم کیلو کیلو غم داره...برای حالم باید چاره کنم وگرنه اوضاعم وخیم میشه...امروز یکم درس خوندم...خوب بود...دیشب شیرینی درست کردم..کلا یه مدته دست به کار شیرینی و پخت وپز شدم..به خونه نرسم میشه جنگللللل....دوروز ضرف نشورم میشه واویلااا..برای عیدغدیربابا اومد تا دو روز موند ...غذا میپخت...ضرف میشست ...خونه رو مرتب میکرد...منم خیلی بداخلاق..بی حوصله...ولی اخراش یخم شکست...
غصشونو میخورم...
سرماخوردگیم اوجش بود و پ هم شدم...دیگه کلا کوبیدم زمین....
بقیش بماند برای بعد...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 3:8 توسط گمنام|
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی