خرید بک لینک

درباره سایت

615

آخرین مطالب

امکانات وب

ظهرش اومد و یه عالمه بحثا و حرفای فرسایشی...ناهاری کوفت کردیم و عصر و بیرون...

رفتیم دکتر اول همه 30تومن ویزیت...بخاطر دو دیقه ی ناقابل..بعدش رفتیم چنتا خیابون بالاترش دیگه شب شده بود..عکسای دندونشو از اون مطبه گرفتیم...سوار ون شدیم اول مرکز شهر پیاده شدیم که بریم مسجد نماز...رفتیم مسجد...نماز...دیدم پلاستیک نیست...حالا توش کلی چیزای مهم...دفترچه..عکس اتلیه از چهره و دندوناش و عکس رادیولوژی که 50تومن پولش و اون یکیم 50پولش و...کلا بدبخت شدیم..

سراسیمه تا اخر مرکز شهرو رفتیم و دونه به دونه ون ها رو گشتیم اما اثری از ماشینه نبود...از یکی از راننده ها پرسیدیم...دلداری دادمون و گفت پیدا میشه...یه موکب کر و لالا اونجا بود گفت به ایناهم یه کمکی بکنید...

دیگه رنگ به رو نداشتیم...شماره یاروعو گرفتیم که ازش خبربگیریم...بعدش رفتیم 95تومن با پولی که بابا به کارتم ریخته بود برای سیس کفش نو گرفتم...بعدش رفتیم فروشگاه خواهران یکم خرید زنونه...یکی دوتاهم بلیز دیدم که قشنگ بودن...برداشتم...

رفتیم یه کیلو قند خریدیم..دادیم به اون موکب کرولالها...کلی تشکر کرد با اشاره...

دوباره اونجا رو چک کردیم ماشینه نبودش...از راننده ها پرسیدیم یکی شناخت شمارشو داد..زنگ زدیم قرار شد فردا بده به دکه که ازش بریم بگیریم...شبشم رفتیم یعنی هیعت..کلا تو راه بودیم..مادر هوس شیر هیعت کرده بود کلی راه رفتیم تا رسیدیم گفت تموم..بروز یه لیوان گیرمون اومد.....بعدش منو و سیس بدو بدو رفتیم که برسیم هیعت امام سجاد...

رفتیم و دوستم #آر اونجا بود...اشتی کردیم...یعنی خودم باز بهش پیام دادم که ای کاش دستم میشکست...

و اونجا همو دیدیم...خبر نداره از جریانات...و نخواهد خبریافت...

از بعضی اخلاقاش اصلا خوشم نمیاد یا بهتره بگم از نوددرصد اخلاقاش...فکرمیکردم بزرگ شده..اما هنوز خام و بچست...بدتر از خودم...

دیروزم رفتیم زیارت ع.م.پدر جده منودراورد...داغون شدم...داغون...بعدا مینویسم...خستم...

نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۳۹۶ساعت 19:36 توسط گمنام|

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 10:24

صفحه بندی