ناراحتم چون قوی نیستم...کسی که تا بوده نزاشته کسی لنگ بمونه...کسی که تا بوده از خودش کنده داده به بقیه...کسی که از عمر و جوونی و اعصاب و تازگیش داره ذره ذره میکنه تا فدای ارامش بقیه بشه....
کسی که حق نداره تو لاکش بره...کسی که تو اوج حاله بدش باید طبق روال عمل کنه...کسی که خیلی باید حالاحالا رجر بکشه و صداش در نیاد...
این ادم دیگه چیزی برای از دست دارن نداره....
ناهار حیف د میل شده ی ظهرو ...افتان و خیزان برای شب دوباره از نو اماده میکنه...احساس میکنه رو شونه هاش دوتا کوه سنگینی میکنه ... بازم نقاب میزنه...نقابی که چشمای ورم کرده از اشکشو نمیتونه پنهون کنه ..نقابی که قرمزی بالا و پایین چشمشو نمیتونه پپوشونه...
نقابی که باید همیشه همراش داشته باشه....
میخوام یه جوری سکوت پیشه کنم که اژیر خطرش تو گوش همشون بپیچه...
دیگه بریدم..
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 1:5 توسط گمنام|
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی