برگشتن به صفر...
چه فقیرم که ندارمت خدا...
چه خار و ذلیلم که نتونستم بفهممت...
همیشه سعی کردم حرفی نزنم که تاکسی بهت بی احترامی نکنه و وجودتو زیر سوال نبره...اما اخرش زدم...ببخشید...چیزی نمونده ازم...تنها چیز با ارزشم نفسمه...هروقت که خواستی ازم بگیرش....
خوشبختانه یا بدبختانه ...تصمیم به ادامه ی زندگی....
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 0:57 توسط گمنام|
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی