وقتی بستمش...دلم راضی نشد...به خودم اومدم دیدم پاکش کردم از بیخ...
هنوزم نمیفهمم چرا..چه قدرتی پشت این قصه ست...اگر به خودم بود که تا یه ساعتم دووم نمیوردم ...مگه کم امتحان کردم....نشد...چقد نشد....اما چرا بعد از اون پنجشنبه ای که نشستم لبه ی پیاده رو جلوی یه عالمه شهید که بالای ماشین های بزرگ تابوتشون خوابیده بود و اون مداح از شهادت امام حسین میگفت....بی اختیار بغض و اشک...جنس این غم مثل همون غمی بود که فردا شبم مجبورم کرد بی اختیار پیجو ببندم...اون حسی که انقد ارومم کرد که یه هفته کامل حتی به یاد العبدم نیوفتم و از بعد از هفت روز یه بیقراری ...اما هنوز باعث نشده برگردم و بخوام ببینمش...فکرمیکنم زمانی وقت برگشته که اون ادم جنس حسش برای من با اینکی که الانه فرق کنه و بشه یکی مث بقیه.....
گیجم...گیج......
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی