کمی استرس دارم ولی استادش خوبه و جاافتادست ...از بابت اون نگرانی ندارم،ولی محیط جدید دانشگاه و معلوم نبودش همکلاسیا و مشخص نبودن کلاسا....معلقی حذف و اضافه...
و بدتر از همه اینه که سه شنبه ست ....
سه شنبه های من ترسناکن...دردناکن...میترسم از فردا....خیلی میترسم . ....
سه شنبه ها غیراز تلخیای خودش ...بار سنگین استاد الف و استاد العبد به دوش میکشه و برام سخته .....
چه دل مزخرفی دارم من...تعجب میکنم...به خودم که هراشغالی که اومد راش نمیدم و کلا هیچسکو ادم حساب نمیکنم اما بعضیا عجیییییب به دلم میشنن.....
چکنم با دلم....
بعداز گذشت این مدت سخت....مکافاتای روزمره ی خودم...طعم تلخ نبود العبد زیر پوست سیاهه زندگیم بدجور تو دهنیم میزد....چندبار خواستم کاری کنم دلم نزاشت...
اما در نهایت براش یه خوبید فرستادم....اون شب یکی از شبایی بود که حالم خیلی بد بود از همه چی...همه چیییی ..انقد گریه کردم انقد گریه کردم انقد که تا سر اینکه برم دنبال سیس گریه کردم و در اخر موندم چکنم با این چشمای پفی......اما با به یاداوردن اون مکالمه ی کوتاه انچنان ذوقی بهم دست داده بود که وقتی پامو از خونه گذاشتم بیرون...از ذوقم دلم میخواست تمام مسیر بدوم و بلند بلند بخندم...اما به همون خنده های ریز و خوشی کوتاه اکتفا کردم .. .......همه چی کوتاه بود....خیلی کوتاه ......و امشب بازم اشک ریختم...اینبار بخاطر همه چی....همه چیییییییییییی .....
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی