اگه از زمانی که یادم میاد دنیا چی بوده و چه شکلی بوده بخوام بشمارم این ادما رو...شاید زیادم نباشن ولی برای من همیشه باارزشن....
شاید از خیلی سالهای دور...شاید از وقتی که فهمیدم دنیا چه رسم تلخی داره...از وقتی که فهمیدم که از هرچی که میترسی اونو سرت میاره....
کاش میشد جلوی خاطره سازی گرفته بشه...
زن و مرد هم نداره...اتفاقا تعداد زنا بیشتر...یکیش معلم امار دو سال هنرستانم....کسی که توی سال دوم شمر بود و مث چی همه ازش میترسیدیم..توی درسش جدی و سختگیر بود..
با رفتاراش فهمیدم انگار از من دل خوشی نداره...نمیدونم اون سال چه ارتباط نادیدنی برقرار شد من درگیر شدم...خانم میم سال بعدی هم معلم امارمون شد...اما ایبنار مهربون و خنده رو...میگفت سال پیش لازم بود براتون...معلم سه تا از درسامون شده بود....نگاهم بهش هنوز همون بود..همیشه هم ازش خجالت میکشیدم هم مترسیدم هم بدم میومد....
دوسال همش خوابشو میدیدم...خیلی زیاد تو خیابون میدیدمش...
وقتی سال تموم شد اولین کسی دلم تنگش شد همون بود...احساس میکنم که بهترینم بود...سنشم بالا بود...قیافش شبیه جادوگرا...اون موقع فک کنم بعضی شمارشو داشتن...اگه حالا بود یجوری نگهش میداشتم اما خب...منکه نمیتونستم...حس هیچکس مثل من نبود...
من زیاد دچار این حسا میشم...شاید تمام عمرم درگیر این حسام...شاید برای همینه که الان العبد دوست دارم ولی ندارم...احساس میکنم ایینقد شباهت به خانم میم میبره...دقیقا تمام ترمش خاص گذشت....و یه ادمای دیگ زندگیم...شاید نشه درک چی میگم...ولی من زندگیشون کردم.....
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی