از آشوب دیشب بگم یا از روزگار الان؟
همه ی حرفای ناگفته بماند...
تا اونجاییکه...
ساعت 7ونیم شب بیدار شدم و دیدم سیس از گروهمون لفت داده...تعجب کردم گفتم شایدبا بابا بحثش شده....بدون هیچ حرفی رفته بود...زنگ زدم گوشیش دردسترس نبود...زنگ زدم اون خطش جواب نداد...زنگ زدم به تلفن مغازه جواب نداد...سرم شروع کرد به چرخیدن...و دیدم خودش زنگ زد و گفت که.....
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی