خرید بک لینک

درباره سایت

615

آخرین مطالب

امکانات وب

اگر روزی به پیری رسیدم...

بدون شک...حسرت این روزارو میخورم...

اما کاش این نوشته ها بمونه...که مدرک باشه...که یادم بیاد که چرا هیچوقت مث هم سالام نتونستم زندگی کنم..

من از زندگی خواستم حداقل نرمال باشه...مث بقیه...چیزایی که معمولی ترین ادما دارنش...اما یطور عجیبی شدیم...زندگی دونه دونه گرفتمون و یه چک زدمون و پرتمون کرد گوشه ای...این وسط من شدم چک خور روزانه...

خدا انقد بهم نعمت داده چشام کوره...هی میرم نگاه بقیه میکنم میگم چرا به اونا انقد خوشی دادی و قسمت من شده انقد ویرانی...همش چرا و چرا...

خب نخواسته بده...نام نمیرم دیگ...

اما معرفتم ته کشیده...بی تابیم زیاد شده...میدونم خدا همیشه منو شرمنده میکنه...حالا منم انقد غر میزنم...اما این زندگی پراز گلولست...بخواد درست بشه من رفتم زیر خروارها خاک...از این فعلن ها بیزارم...ازاین یکنواختی...از اینکه نعمت خدا رو میخورم و ناشکرم...از اینکه خیلی بدشدم...واقعا بدم...امشب اینو چندبار گفتم...چون حقیقت...

ادمی مثل من ...دنیا و ایندش سوخته...اخرتشم با این بی قراریاش به اتیش میکشه..

بعد این وسط اون کسایی که نصف دردای منم ندارن...اینجاشون خوش و خرم و اخرتشون از گل بالاتر...دارم میبینم هروزشونو...دوستشونم داره.. اینجور نیست اه بکشم و...نه از خوشیشون حالم خوب میشه...امروز یه عده شون رفته بودن با شوهراشون چالوس گردی...چقد خوش گذشت بهشون...

من نهایت جایی که رفتم تا مغازه سیس بوده که باهم ببندیم و همون مسیرو برگردیم...دنیام کوچیک شده...اینو وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود...وقتی که نباید....دنیام بزرگ شو...نابود میشم...

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 4:32 توسط گمنام|

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 2:08

صفحه بندی