جسم بودی تا انقد دستامو دور گردنت فشار میدادم تا کبودی کنی....
همینو میخواستی؟؟؟ دلت خنک شد؟؟؟ به سیاه نشستیم.....هنوزم به سیاه نشین ترم میشیم...
مرده شورتو ببرن که مایی که...نهایت جای بد بد رفتنمون تا سر کوچه بود....الان باید سر از پزشکی قانونی دربیاریم...سر از دادگاه...دادسرا...دادگستری...یه مشت بی صاحاب بازار پر از کثافت و رشوه خواری....دلت خنک شد؟؟.. چزیدن ما بدبختا ارومت کرده؟
راستی چقد وقت گذاشتی بابامو دیوونه کنی؟ هآ؟ چند روز؟؟؟؟ چند ماه؟؟؟؟ الان دلت خنک شد؟؟؟؟ الان من با این چکار کردم...با این دیوونه چکارکنم....تو کدوم تیمارستان ببرمش ....به اندازه ی کافی ابروی رفته مون رفته همه جا....اینو دیوونه کردی تا هم ما بیشتر بچزیم هم از همین طرف .....ای لعنت بهت...لعنت بهت که ضعیف گیرش اوردی و ناکارش کردی...اف بر تو حیووون....تو یه آشغالی...مگه قرار نبود همه چی زود تموم بشه...اون کسافت مگه کم خون دل داد بهمون....مگه جدا شدن چی بود...مگه چی داشت که حتی وکیل هم کلاهبردار دراومد....یکسال گذشت و تازه فهمیدیم یه کلاهبردار بود...همه چیو باختیم لعنتی....به خاک سیاه نشستیم....اون کسافت انقد پررو شده اومد جلو همه سیلی میخوابونه تو گوشمون....
تهدید میکنه...خاک تو سرت دنیا...خاک....
حالم ازت بهم میخوره...حالم از خوشبختی بقیه بهم میخوره....ای کاش العبد زودتر بره شهید بشه...منم بعدش دق کنم بمیرم....راحت شم...راحت....راحت...راحت....
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی