خرید بک لینک

درباره سایت

615

آخرین مطالب

امکانات وب

آدم گریزم...خیلی زیاد.. دلم نمیخواد از خونه برم بیرون...حوصله تلویزیونو ندارم سالی یبارم بگذره روشنش نمیکنم.. از همه دوستام بریدم چون توقع داشتن باشون برم بیرون...البته همچین زیادم نبود..همون یکی...چه فرقی داره... یکی یا هزارتا...

دلم زیادی میگیره...کاش میتونستم برم روزا بیرون...اما سیس دو شیفت سرکاره...شاید کارکردن اون منو بیشتر غمگین کرد..

یه حرفی بهش زدم دو ماهه پیش...گفتم مشهد نرم دیگه ادمی از من درنمیاد...دیگه چیزی ازم نمیمونه...

از اون حرف خیلی میگذره...سنگ افتاد توی رفتنمون و کنسل شد...من و روزای سنگینم ..من و تنهاییام من و خرابکاریام من و حالای بدم...چنان با تنهاییم خو گرفتم که حتی تحمل چندساعت موندنشو ندارم ...

خیلی بد شدم...خیلی ...خودم میبینم چی شدم .. .

منی که عاشق خدام ..بعضی وقتا حرفای بدی میزنم...بوی نا امیدی و.....میده...انقد بابا گاهی بهم میگه کافر...

واقعا چمه...منکه باتمام وجودم دوسش دارم...پس چرا بهش ظن پیدا میکنم...یه قدرتیه نمیزاره قران بخونم...افسردگی بهم غلبه کرده...انداختتم زمین...خیلی بد شدم...بهتره بگم در این نقطه از زندگی من شکست خوردم.....

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 4:15 توسط گمنام|

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 2:08

صفحه بندی