همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد...
نمیدونم چجوری بنویسم ....حال اعدامی رو دارم که صبح قراره راس ساعت 8:45 دیقه ببرن اعدامش کنن...
فردا قراره ببینمش....
جریان از این قراره که :
گفتم انشگاه خودمون برم ببینمش و ازش بخاطر این مدت و حرفا و کارام عذرخواهی کنم....ولی اونجا محیطش کوچیکه...با اموزشم مشکلی دارم...پراز دوربینه...میترسم برم و بگه توکع امروز کلاس نداری...کلا مزخرفه...
ولی من تصمیم سر نرفتن بود...
گفت من 9 دانشگاه فلان جا کلاس دارم...گفتمش دوره برام...گفت خودم برت میگردونم...خودم میرسونمت.....
خدایا چیمیگه!!!!!! یکی منو بزنه ببینم خوابم...بیدارم.....
گفتمش نه اقااا نهههه مزاحم نمیشم...
کلی من گفتم نه
کلی اون گفت اره
هیچی دیگه
یه کوه استرسم...
استرساااااااااا
فردا باهم میریم کلاس
باورم نمیشه
میترسمااااااااا
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی