بماند که چطور لو داد...بماند که من دستشو رو کردم اونم مدیونم سیسترم...چون یکی دوماه پیش یکیو دیده بود شبیهش...تو همین مجتمع کناریمون...باورش نکردم...
تو این مدت...تمام ادمارو اون میبینم...همه رو...حتی زنا و دخترارو...عین مرض گرفته ها شدم...
تمام وجودم شده استرس....اینکه یوقت تو کوچه باشه و ببینمش....
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی