خرید بک لینک

درباره سایت

615

آخرین مطالب

امکانات وب

شب یکشنبه...بهش پیام دادم که نمیدونم بیام دیدنتون یا نه ..که گفت بیا...فلان ساعت ...

خیلی فکر کرده بودم...به این که رفتنم درسته یا نه...از محیط دانشگاه خوشم نمیومد...از اینکه برم و بدجور بشه...یا باهام رفتار بدی کنه...شک و دو دلی شدیدی...اینکه خدا خوشش نیاد و کارم اشتباه باشه...بهش گفتم شاید مزاحمتون نشدم...گفت بیاااا....

بعدش گفت دانشگاه ایکس هم کلاس داره ساعت 9 تا 10 و خرده ای...اگه دلم میخواد به جای دانشگاه خودمون اونجا برم....من فکرکردم منظورش 9شبه کلی سرکار بودم تا فهمیدم اوووووو منظورش 9صبحه...بهش گفتم راهش برام دوره.. گفت خودم برت میگردونم...گفتم نهههههه اصلا مزاحمتون نمیشم...نمیشه و فلان...گفت خودم میبرمت و خودم برت میگردونم...اقا منو میگی...پنج تا شاخ دراورده بودم.. اصلا هضمش برام غیرقابل باور بود...نمیفهمیدم واقعیه...خوابه...که گفتم باشه....گفت پس صبح اماده باش که بریم.

نگم چی گذشت بهم اون شب...تا ساعت 3 خوابم نبرد...ساعت 5 بیدار شدم نماز شب و نماز صبح...

دل تو دلم نبود...هنوز باور نکرده بودم چی قراره بشه...

به سیس گفتم تو زودتر برو تا تداخل نکنیم...

اخه خونه ی العبد همین مجتمع کناریمونه...و سیس رو هم بابا میرسونه...

از بعداز جریان حمله و تهدید اون عوضیا...دیگه روزگار نداریم که...

اماده شدم...بی قرار..بی قرار تر...مجموعه ای از حسهای مختلف...

مامان خونه بود...سیس اینا رفتن...

العبد پیام داد که نبش خونتون یا سر کوچه...که بهش گفتم همین نبش...

بعد کمی پیام داد گفت بروپشت سادات مارکت...بهش گفتم اوووو همین نبش خوبه

بعد گفت...خو بیا در مجتمعمون...گفتم باش...ساعت 9 پیام داد بیا بیرون...دلم تو دستم رفتم پایین...فاصله ای کوتاه و همزمان اومدنش به بیرون...ماشینو نگه داشت سلام کردیم گفت بشین نشستم در پارکینگ بست و اومد نشست...احوال پرسی...منم انقد ساکت و مظلوم شره بودم...همش روبرو نگاه میکردم یا سرم پایین...

ادامش باشه برای یه شب دیگه.


موضوعات مرتبط: من و استاد العبد دامت برکات

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 13:13

صفحه بندی