خرید بک لینک

درباره سایت

615

آخرین مطالب

امکانات وب

میگن از هرچی بترسی سرت میاد...خب راست میگن...از اینکه روزی افسرده بشم میترسیدم از اینکه روزی صدای خنده هام گم بشن میون یه عالمه سکوت..بهت...میون صدای هق هق . ..از اینکه زندگی برام بی هدف بشه...خسته بشم...بترسم....

اما شد....

من افسردم...

روز و شب پیش همه روی لبم لبخندهست

تا حواس احدی جمع به بغضم نشود...

......

اما دیگه همون لبخندم نیست....

خیلی سعی کردم...خیلی...به زمین و اسمون چنگ انداختم...گریه کردم...توبه کردم...گفتم غلط کردم...اگه این روزای سخت تاوان همه ی اشتباهات منه...من غلط کردم...اشک ریختم و بابغض معذرت خواستم...بیماری سادم الان وارد هفته سوم داره میشه...درد بهم مونده...اون روز بابا میگفت چرا انقد طول کشید این مریضی...اصن چطوری مریض شدی...سوال همست از من...کی میدونه...از بغض از درد از غم...اما نه ..هیجکس این جوابارو نشنید...

کسی نباید پاسوز من بشه....باید حواسم به حال بقیه باشه...باید بشم مثل همون شعر بالایی...

من قوی بودم که...چم شده...واقعا چمه...چی میخوام از زندگی...دیگه هیچی...واقعا غیراز لطف و آغوش و رحمت خدا و نگاهش هیچی نمیخوام...

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 4:7 توسط گمنام|

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 2:08

صفحه بندی