خرید بک لینک

درباره سایت

615

آخرین مطالب

امکانات وب

وقت نشد بنویسم...

شب تولدم باهم رفتیم بیرون دور خوردیم...

چجوری شد؟

شب ساعتای 7ونیم اینجورا بود که دیدم تو جمع کردن خونه ناتوانم...خاله بزرگه اعلام رسمی کرده بود که داره میاد و راه افتاده از شهرستان...ماهم که همیشه هشت خونمون گرو نهشه...دست تنها..مریض...علیل...دیدم نمیتونم...زنگ زدم سیس سر کار بود...گفتمش نمیتونم تنها...گفت بزار شب میام باهم....پیام دادم به العبد گفتمش بریم بیرون....یجورایی باهاش کار داشتم...عصرش تو سایتی با یه مشاور صحبت کرده بودم...دلم خیلی شکسته بود ازش...میخواستم تمومش کنم اما....بهش گفتم کجایی...گفت خونه...ظهرش از اموزشی برگشته بود...ودیگه ازش خبر نداشتم....

گفت خونم که من باتاخیربهش گفتم وقت داره بریم بیرون...اومد تایپ کنه ایستاد...دیدم گوشیم داره زنگ میخوره...خودش بود...گفت داداشش زنگ زده دعوتش کرده...گفتم باشه برو...گفتیم اخرشب میریم...خدافظی کردیم...تو تل گفت کاش زودتر گفته بودی باتورفته بودم...گفتم برو...بسلامت...خوشبگذره.

رفت و سیس اومد و غرق جم کردن خونه...ساعت 11ونیم پیام داد با اونا داره میرا بیرون و پیششن...گفتم باشه فدای سرت....کنسل شد و من راضی بودم چون حالشو نداستم دیگه.

بازم غرق جم کردن...ساعت1ونیم بودپیام داد اومدم خونه...بازش نکردم...نوشته بود کجایی..بازش نکردم...بعدکمی بازش کردم...یادش اومد شب تولدمه و قول داده بود...گفت بریم...گفتم خسته ای ...حالا خودمم سرماخوردگی عین قبرافتاده بود روم...گفتمش منم خوابم میاد بزاریم بعد...بهش بر خورد...درنتیجه مذاکرات ننیجه داد...و رفتم اماده شدم.

اونم دمنوش رفت درست کنه.

ماشینو اورد بیرون و من هنوز اماده نشده بودم...یکم بعد رفتم پایین...جلوی خونش تو ماشین...درو باز کردم سلام و نشستم...چقد مثل همیشه ساده و شیک...

ساعت2رفتیم تا 5ونیم ...2صبح تا 5ونیم صبح.....

اولش تو پارک زیرانداز انداخت و نشستیم ... گلوم کمی گرفته بود...اویشن خوردیم.

اون صحبت میکرد و من کیلوکیلو قند تو دلم اب میشد...ساعت 3ونیم بامداد...کی فکرشو میکرد یروزی منو العبد که اینقد تو سر و کله هم میزدیم ...برسه که این موقع دوتایی بریم پارک و اویش بخوریم.

من هنوز ازش خجالت میکشم و باهاش خیلی راحت نیستم....ولی اون چرا...راحته.

یکم بعد سردش شد و رفتیم با ماشین دور خوردیم...

تمام صحبتای ما حول محور خدا و اسلام و ایران و حجاب و چادر و مو و .....

همش همینا...

وقتی برگشتیم دلم نمیخواست برم.....

دلم براش مرده...

دلی که بمیره دیگه زنده نمیشه.

میترسم از اون روزی که معجزه بشه...مث معجزه های حضرت عیسی...دلم زنده بشه.

اون روری که دیگه هرچقد بگردم العبدی توش نباشه.

دیشب میگفت امشب اولین شب بیکس شدنمه...گفتمش هیس....

نمیدونم حکمت ما چیه...

دوتا ادم با یه عالمه اختلاف نظر...با اینقد اختلاف سنی...

ما اصلا بهم نمیاییم ولی خیلی میاییم.

چقداز خدا خستم از دلم ببرتش...چقد خدارو صدا زدم...اون روزا العبد هیچوقت بامن این مدلی نبود...اصلا اینروزا انگار همش خوابم...انگار همش رویاست...انگار توهمه...

کسی که انقد با من بی رحم بود...حالا اینطوری....میترسم فیلم باشه....میترسم این حباب توی صورتم بپکه و صورتم زخمی بشه...میترسم...من هنوز همون ادم ترسوئه قدیمم...

دیشب داشتم به خدا میگفتم...گفتم خدایا میدونم که میدونی...ولی دست خودم نیست...انگار یه روحه تو تنم...بهش گفتم کمکم کن...اگر شری توش هست بردار...بهش گفتم تو خدای منی...برام پدری کن...کمکم کن تا دورش بگذره و تمام...فکرنمیکنم خیلی طول بکشه...

معمولا وقتی پا میزارم تو مسیر انحراف...خدا سریع مسدودش میکنه.....

اگه اونسال تونستم اونو فراموش کنم...چون باطل شده بود اما ...بگذریم....بگذریم که هنوز وقتی میادتو یادم دلم میگیره...

اما حالا العبد...جایگاهش برام تاره..العبد گاهی رفتاراش...حرفاش...سوالاش مشکوکه...

احساس میکنم منو دوست داره و برای ازدواج میخواد...وقتی از خودش میگه...از روابطش با دوستاش میگه با نامحرما...از زندگیش...از روزاش...از همه چی...وقتی بهم ابراز علاقه میکنه...وقتی ...

یه سوال بزرگ میاد تو ذهنم که باکی دیگه ازاین حرفا میزنه...دلم میگیره از این فکر...

العبد یکم روشنفکرهست متاسفانه...که اونم دلیلشو فهمیدم...تاثیراز محیط گرفته...خودش قبلا یکی بوده تقریبا مث خودم...

بنظرم بجای اینکه تولاین ما باشه بیشتر تو لاین اونطرفیاست.....

شاید اگه اینا نبود ...منم به خودم اجازه میدادم که درموردش فکرای دیگه کنم.

اما به نظرم اینا تصورات خامه.

اون هیچوقت کسی به سادگی منو برای زندگی نمیخواد.

و اگرم بخواد جزو محالاته.....محال....محال.....محال....


موضوعات مرتبط: من و استاد العبد دامت برکات

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 16:07

صفحه بندی