صبح پراز آشوبی بود، وقتی از در خونه اومدم بیرون مردگ سگ با پلیس اومده بود در خونه مون.باید سیس برگه ایو امضا میکرد...برگه ای که رسما برگشت سیس براشون به رویا تبدیل میکرد...تا مغازه دویدم...بهشون گفتم برید اونجان...منتظرت بودیم...به پلیس گفتم...بعدش رفتن...منم دویدم تا برسم...وقتی رسیدم جلو در بود رفت کنار بهش گفتم میموووون...
میخواست بمیره.
بگذریم...این صبحش بود...
بعدش رفتیم کیکارو نگاه کردیم با سیس یه کیک 40تومنی خریدیم...عصر بعددو کلاس فوگور رفتم گرفتمش و رفتم خونه و از خستگی غش کردم....
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی