حسی که دیشب باعث شد ازم برنجه...
حسی که باعث شد احساس کنه من ازش فرار میکنم....
خیلی کم شدم براش...
اونقد که حالا دیگه تا خودش نیاد چیزی نگه چیزی نمیگم...
ولی چون دیشب حالشو گرفته بودم...امشب رفتم یه سلام کردم بهش...
ته دلم دوست داشتم که هنوز تو قهری باشه و باهام سرسنگین...تا منم به این بهونه از دیدار دوشنبه ها ، خلع بشم...
اما انقد خوب و مهربون بود...که مجبورم اگه فردا شب گفت بیا...برم.
تازه قراره براش یه آویز کوچلوی خرگوش هم بگیرم و بهش دوشنبه بدم.
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی