خرید بک لینک

درباره سایت

615

آخرین مطالب

امکانات وب

کاش رو اعصابم بیشتر مسلط میبودم...

قشنگ معلومه اینروزا هیچ حال خوشی ندارم...هرچقد برنامه میریزم اینکارو میکنم اینو رعایت میکنم با این حرف میزنم با اون شرط میکنم...اخرش یکلحظه عنان از کف میدم...

معمولا صبرم زیاده...تاجاییکه یادم میاد زیاد بوده...مگر....

اگر بی حوصله و دلگرفته و داغون باشم حکم انبار پر کاهیم که کبریت بندازن توش...

اگر حرف خیلی سنگین باشه...

اگر اینطور بود چرا هیچوقت...درست و حسابی جواب تحقیرای استادو ندادم چرا یبار حداقل حرمتشو نشکوندم...چرا انقد رعایتش کردم ...چرا ...واقعا چرا....پس این یعنی تحملم هنوز زیاده...پس چرا امشب از کوره در رفتم...مگه اینا باید تقاص ناخوشی منو بدن...اگه انقد خوددارم که میتونم برای العبد انقققد حوض صبرم ببرم بالا و نزارم دلش بشکنه...پس یعنی اون زباله ارزشش از کسایی که یه عمر خون دل منو خوردن بیشتر...

چشاشون غم نشست...

بد حرف زدم...

باید سعی کنم روی روزه سکوت کار کنم...

اینروزا با غر زدنام و تلخیام زندگی رو برای همه جهنم کردم...اونم کی...من...کی باورش میشه...بی تابی از تو وجودم شعله میکشه...بی قراری...حال بد..اشفتگی...چقد کلمه ردیف کنم...انقد بد شدم که راضیم به اینکه بمیرم تا کسی ازم گزندی نبینه...من خودم بیشتر اذیت میشم...چون دلم کوچیکه...زود پشیمون میشم...اما چه فایده...شاید اگر بمیرم...خدا بمیرانتم...خلقی راحت بشن...

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 3:59 توسط گمنام|

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 2:08

صفحه بندی