درمورد العبد و خودم...
در مورد زندگیم...آشوباش...
خیلی حرفا زدیم...
یکم اروم تر شدم...
خدا خیرش بده...
خودش شارج رایگان داشت زنگ زد.
آه...قلبم...
وجودم...
جسمم...
روحم...
باید یه فکر و تصمیم درست و حسابی برای درست شدن کارام بکنم...
منتها خیلی خستم...
خدایا...مددی...
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی