تو همین حین سیس و مام هم رسیدن و سیس اعصابش از دست غرغر کردنای م خورد بود....رس چاقه پیام میداد و قبلش از تو تراس دیده بودم که ماشین دوستش که جلوی ماشین خودشه تو پارکینگشون بود...و این یعنی برگشته بودن...با هم تا اومد شام نخورده خوابید و ما هم کمی بعدترش.
سیس اما خوب نبود و نتونست آش ارده بخوره و براش نون پنیر سبزی اوردم و تخمرغ.
کاف جواب پیاممو داد و منم بهش گفتم خب.و اونم گفت خب.
همیشه ازاین جور موقعیتا بدم میومد ...گفت که شرکت خرید! و منم نتونستم ذوق خودمو پنهان کنم و بهش تبریک گفتم.
باورم نمیشه بعداز اینهمه الاخون والاخونی بالاخره زندگیش داره ی تکونی میخوره...دیشب زود شب بخیر گفت تا بره مدارکو ارسال کنه و بخوابه.
من اما تا مرتب کردن اتاق پیش رفتم و 3 خوابم برد.
دیشب ی کتاب فوووووووق چرند دانلود کردم که واقعا نمیدونم فاز نویسنده اش چی بوده! البته که پی دی اف دسنویسه و چاپی نیست.
اولین کتابی ک از این سایته خوندم قشنگ بود و بعدیا افتضاح.
صبح امروز از 7 ک بیدار شدم و صبونه و دوش کار دیگه ای نکردم الا اینستاگردی.
حتی به کاف هم نگفتم صبح زود بیدار شدم.
میخوام سعی کنم بی تفاوتی خودمو بهش نشون بدم.
خوبیش اینه به خودمم باورمیشه که واقعا زندگی هامون جایی برامون نداره.
و من چقد ناراحتم.
دلم برای خیلی چیزا تنگ شده و میشه اما از اینجا ببعد دیگه هیچی دستم نیست...کاش مدت محرمیت بیشتر میبود.استرسه این دوماهو گرفتم که قراره مث برق و باد و به قهر و دوری بگذرن.
میخواستم از لحظه اش استفاده کنم که قسمت نشد.
هنوز حرفای زیادی هست ک باید بهش بزنم اما غلاف میکنم.
سپردمش به خداش و خودش و دنیاش.
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی