خرید بک لینک

درباره سایت

615

آخرین مطالب

امکانات وب

کاش قد یه ارزن حاله دلم خوب میشد مث ادمیزاد تا صب پلکم نمیزدم تا این چار ورق تموم بشه....

اما امان....هی امان....کاش یروزی ی کتاب بنویسم...اسمشو هی امان....

داخلشم از حماسه های یه مجنون فلک زده بنویسم که تهش توفم کف دستش نمیکنن.

البته مردم از این جور کتابا نمیخونن...در واقعن مردم اصلا کتاب نمیخونن.

ولی خب همه پایان خوب میخان.

دلم میخاست پایانه منو کاف چیزی غیرازاین میبود...یاد اولین قهرا که میوفتم بیشتراز الان دلم برای خودم میسوزه...اینجا چند روایت مطرح میشه...اینکه دعوا نمک زندگیه! اما از ی جایی ببعد نباید زندگی زیادی شور بشه...اینکه همیشه یکی از کاراکترها مسبب قهر باشه خیلی بده.

سالای پیش ی رمان درپیت میخوندم که اتفاقا نصفه ولشکردم...اما حالا میفهمم اون بهترین رمان درپیتی بوده که همیشه بکارم میاد....

حکایت دختر و پسری که تازه عقد کردن و دختره برای جلب توجه از صلاح گریه استفاده میکنه....این صلاح تا ی روزی فشنگ داشت و هفتیرش پر بود و کار راه مینداخت از یه جایی ببعد شد معظل و جنگ و دعواهای اساسی.

حکایت ما اما چیزه دیگه ای البته با چاشنی های ازاون قصه.

مشکله...اسمش روشه...مشکل....وقتی کسی دلش نارنگی بخواد و بهش یه صندوق پر نارنگی ترش بدی در صورتی که اون نارنگی شیرین دوست داره

مثلا روزی یدونه تا چندتا مجازه به خوردن و تو باید بهش بدی...

از 5 تا نارنگی 2 الا3 تاشون ترششششه ترش درمیاد...هفته و ماه که میگذره...

مگه اون ادم چقد طاقت داره....

گاهی فکرمیکنم تنها انگشت گرفتن به سمت زندگی این و اون و خنده کردن بدرد ادم نمیخوره و گاهیم باید فکرکرد و بکار برد.

اما یه دست صدا نداره.

منم یه دستم....اصل کار اونه که باید یه حرکتی بزنه تا منم بفهمم اب تو هاون نمیکوبم....

اینجوری میشه که برمیگردی نگاه میکنی و یه عالمه پرونده ی باز روی سایه ی زندگی و عمر و رفته میبنیی...ته تهشم خودتو سرزنش میکنی....که ای کاش زبونم لال میشد و فلان میشد.....

اره کاش میشد...

ولی کاش فکر عقوبت و زجه های تهشم میکرد.

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: پنجشنبه 13 دی 1397 ساعت: 15:46

صفحه بندی