883
-
تاریخ: 1396/10/26 ساعت: 1:55
دو ساعت تموم به یه اقایی از یه ساایت مشاوره ی مذهبی داشتیم صحبت میکردیم... درمورد العبد و خودم...در مورد زندگیم...آشوباش... خیلی حرفا زدیم... یکم اروم تر شدم... خدا خیرش بده... خودش شارج رایگان داشت زنگ زد. آه...قلبم... وجودم... جسمم... روحم... باید یه فکر و تصمیم درست و حسابی برای درست شدن کارام بک...
884
-
تاریخ: 1396/10/26 ساعت: 1:55
بسم الله نور❄چیزی که فهمیدم این بود که:آدمها به اندازه ی غم هایشان پیر میشوند ...نه به اندازه ی سِن شان !از ادمها سن غم هایشان را بپرسید نه سن شناسنامه ایشان..._________❄خیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیهیاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختیاما گاهی انقد ویران میشمکه حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.........--...
807
-
تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 16:07
میدونی العبد منو تو هیچ شباهتی که باهم نداریم هیچ...تفاوتامونم کلی ماده و تبصره دارن... اما با همه ی اینا... نمیتونم به این فکرکنم نباشی... میدونی فراموش کردنت بیشتراز عمر من زمان میخواد.... موضوعات مرتبط: من و استاد العبد دامت برکات یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ | 2:10 | بانوی صبور |
808
-
تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 16:07
یه حسی منو دور میکنه ازش... حسی که دیشب باعث شد ازم برنجه... حسی که باعث شد احساس کنه من ازش فرار میکنم.... خیلی کم شدم براش... اونقد که حالا دیگه تا خودش نیاد چیزی نگه چیزی نمیگم... ولی چون دیشب حالشو گرفته بودم...امشب رفتم یه سلام کردم بهش... ته دلم دوست داشتم که هنوز تو قهری باشه و باهام سرسنگین....
809
-
تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 16:07
هرکیو باش مقایسه میکنم این تو علاقه ازش سرتره.... دیگه هیچکس به چشمم نمیاد چند ماهه... اقای پروانه همکلاسیم رفته آموزش دانشگاه ازم خاستگاری کرده...ازش خوشم نمیاد...خانم میم باهام صحبت کرد...فایده نداشت...بعد یروز اومد بزور شمارمو گرفت!!! زنگ زد ... حالا فقط کافیه فردا یا پسفردا...یروزی برم بش بگم نه...
810
-
تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 16:07
دوستم داره
811
-
تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 16:07
روزا باهم بلند میشیم و شبا باهم میخوابیم... حسش برام کمی گنگ...غیرقابل باور... احساس میکنم گاهی نمیفهممش... اما اون خیلی خوبه...شاید یه جاهایی نفهممش...درکش نکنم...اونم همینطور...ولی هنوز همدیگرو داریم. الانم رفته به مدت دو روز دوره آموزشی سپاه....دلم براش تنگ شده. موضوعات مرتبط: من و استاد العبد دا...
812
-
تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 16:07
سه شنبه شب ...بهترین شب عمرم بود. صبح پراز آشوبی بود، وقتی از در خونه اومدم بیرون مردگ سگ با پلیس اومده بود در خونه مون.باید سیس برگه ایو امضا میکرد...برگه ای که رسما برگشت سیس براشون به رویا تبدیل میکرد...تا مغازه دویدم...بهشون گفتم برید اونجان...منتظرت بودیم...به پلیس گفتم...بعدش رفتن...منم دویدم ...
814
-
تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 16:07
عشق امشب رفته اموزشی سپاه...از صب صدبار پیامای قدیمیو خوندم...هی دلم براش تنگشده هی باز کردم خوندم ...عکسشو نگاه کردم...نمیتونم حتس یروز به نبودش فکرکنم...به خودم که نمیتونم دروغ بگم...فراموش کردنش کار من نیست...من نمیتونم.... اگه فرض کنیم عذابای این چندماهی که کشیدم به عشق الان می ارزه؟ من راضیم......
815
-
تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 16:07
بابای العبد فوت کرد دیشب💔
816
-
تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 16:07
وقت نشد بنویسم... شب تولدم باهم رفتیم بیرون دور خوردیم... چجوری شد؟ شب ساعتای 7ونیم اینجورا بود که دیدم تو جمع کردن خونه ناتوانم...خاله بزرگه اعلام رسمی کرده بود که داره میاد و راه افتاده از شهرستان...ماهم که همیشه هشت خونمون گرو نهشه...دست تنها..مریض...علیل...دیدم نمیتونم...زنگ زدم سیس سر کار بود.....
798
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 13:13
امروز دیدمش...بعداز چندماه... سه ساعت باهم بودیم... با ماشین خودش...دوتایی...رفتیم یه دانشگاهی که تدریس داشت... بعدش یکم دور 
799
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 13:13
معذرت میخوام خدا.
800
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 13:13
شب یکشنبه...بهش پیام دادم که نمیدونم بیام دیدنتون یا نه ..که گفت بیا...فلان ساعت ... خیلی فکر کرده بودم...به این که رفتنم درسته یا نه...از محیط دانشگاه خوشم نمیومد...از اینکه برم و بدجور بشه...یا باهام رفتار بدی کنه...شک و دو دلی شدیدی...اینکه خدا خوشش نیاد و کارم اشتباه باشه...بهش گفتم شاید مزاحمتو...
794
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 6:40
حقیقت تو قلبی خودم این بود که واقعا توان دیدن استاد العبد ندارم و نداشتم... نگفتم ولی تو این مدت ...بعداز قضیه ی سوریه ... رابطه مون پر احترام تر شد...اون توهین و تحقیراشو و من لوس بازیا و مسخره بازیامو...همه رو دور ریختیم...و تاجایی که تونستم دری وری نگفتم...فقط موارد واقعی که کاری بود ... فهمیدم چ...
795
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 6:40
العبد همسایه ی کناریمونه...اینو من تازه فهمیدم...چیزی که حتی فکرشم نمیکردم...چیزی که حتی تو خوابمم نمیتونستم ببینم...اینکه اون ادمی که چندماه تموم دلم هی تنگش میشد...انقد نزدیک منه...انقد نزدیککککک اخه... بماند که چطور لو داد...بماند که من دستشو رو کردم اونم مدیونم سیسترم...چون یکی دوماه پیش یکیو دی...
796
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 6:40
اما اتفاق امشب.... همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد... نمیدونم چجوری بنویسم ....حال اعدامی رو دارم که صبح قراره راس ساعت 8:45 دیقه ببرن اعدامش کنن... فردا قراره ببینمش.... جریان از این قراره که : گفتم انشگاه خودمون برم ببینمش و ازش بخاطر این مدت و حرفا و کارام عذرخواهی کنم....ولی اونجا محیطش کوچیکه...با...
797
-
تاریخ: 1396/9/13 ساعت: 6:40
به خودم آمدم انگار تویی در من بود این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود....
784
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 16:38
با استاد به اختلاف نظر خوردیم...این سوریه رفتنشم به ادم نبرده....خودشم نمیفهمه چشه چیمخواد. ...خدا شفاش بده...منکه اصلا حوصلشو ندارم دیگه....
785
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 16:38
چشم انتظاری برای پایانه این زندگی... هیچوقت اینقد مصمم نبودم تا تموم بشه...مگه نمیگن انچه که برای خودت میپسندی برای بقیه و ....خب...پس برای هرچند نفرمون میپسندم... اونام نخواستن... من و سیس تشنه ی مرگیم.