666
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 10:24
هرسال فکرمیکنم امسال میتونم خیلی عزادار خوبی باشم ولی این فقط تو تصوراتمه...با یه نگاه اجمالی خیلی راحت میشه فهمید که من و بقیه خیلی فرقا داریم...خیلیا هستن مث من...این دسته از ادما خیلی راحت میفهمن چی میگم...هرسال بی توفیق موندن...دست خالی وارد شدن و دست خالی برگشتن ... محرم برای کسی محرمه که مث اد...
667
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 10:24
ظهرش اومد و یه عالمه بحثا و حرفای فرسایشی...ناهاری کوفت کردیم و عصر و بیرون... رفتیم دکتر اول همه 30تومن ویزیت...بخاطر دو دیقه ی ناقابل..بعدش رفتیم چنتا خیابون بالاترش دیگه شب شده بود..عکسای دندونشو از اون مطبه گرفتیم...سوار ون شدیم اول مرکز شهر پیاده شدیم که بریم مسجد نماز...رفتیم مسجد...نماز...دید...
668
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 10:24
بسم الله نورخیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیهیاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختیاما گاهی انقد ویران میشمکه حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.---------------------------میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین...
669
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 10:24
667رو کامل کردم...حس نوشتن ندارم... دانشگاه داره منتقل میشه..یکی رفته بود دیده بود جای جدیدشو...میگفت بزرگه و حیاط داره... گرچه من جای الانیشو بهتر دوست دارم. .شاید بخاطر خاطره هاشه...خاطراتی که با الف هست همشون شیرین و خاطرات با الع همشون تلخ و زهرماری... نمیدونم شاید بهتر باشه منتقل بشه... نوشته ش...
670
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 10:24
بسم الله نورخیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیهیاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختیاما گاهی انقد ویران میشمکه حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.---------------------------میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین...
671
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 10:24
امشبو نمیریم خونه ی مامان و بابا.... بهش گفتم حسش نیست....نمیدونن درسته یا نه...ولی عشق بچگیم بود شبای تاسوعا و عاشورا هیعت امام سجاد...اخرش اون الودعا الودعاهاش ....خیلی دلتنگ اون شبام...شبایی که خودمو توشون جا گذاشتم و حالا اینجا...این زندگی...هیچ رنگ و بویی از زندگی نداره .... نوشته شده در جمعه ه...
672
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 10:24
خیلی حرفایی که فقط تو دل مچاله میشن... این چن روزه مدام توی راه بودم...همش دویدن و نرسیدن...خسته رسیدن... بعد عمری با دوستت بیرون بری...دوساعت بکارتت تا فقط اماده بشه نه جواب پیام بده نه جواب زنگ...بعد کلی برداره بگه باشه باشه...بره و تا نیم ساعت خبری نشه... گاهی فکرمیکنم خیلی خرم که بازم بهش رو داد...
673
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 10:24
بسم الله نورخیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیهیاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختیاما گاهی انقد ویران میشمکه حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.---------------------------میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین...
674
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 10:24
هعی.... خیرسرت محرمه...دستت فلجه نمیتونی یه پست برا امامت بزاری؟؟؟؟ حقا که ازت بدم میاد... پ.ن: العبد نوشته شده در شنبه هشتم مهر ۱۳۹۶ساعت 2:42 توسط گمنام|
616
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 13:08
بسم الله نورخیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیهیاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختیاما گاهی انقد ویران میشمکه حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.---------------------------میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین...
617
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 13:08
بسم الله نورخیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیهیاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختیاما گاهی انقد ویران میشمکه حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.---------------------------میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین...
618
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 13:08
فردا صبح باید شال و کلاه کنم برم دانشگاه لعنتی...شهریه رو ثبت کنم تا سایتم برای انتخاب واحد باز بشه...این سالای اخر متنفرتر و بی حوصله تر شدم...اصن چرا اومدم این رشته...همش عدد ..همش حساب...همش بدبختی....روز اولی که معلم تو هنرستان اومد بچه هاااا میدونین این رشته یه فکررررر باااااز میخواد و یه عالمه...
619
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 13:08
بسم الله نورخیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیهیاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختیاما گاهی انقد ویران میشمکه حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.---------------------------میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین...
621
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 13:08
امروز رفتم شهریه رو دادم و حالا دل تو دلم نیست که موعد انتخاب واحد برسه و مطمئن بشم که العبد استادم نیست...و اگر باشه...و اگر...باشه...حذفش میکنم...یا اصلا نمیگیرم...سختم میشه...عقب میوفتم...خیلی سخته برام همچین تصمیمی...اما از اون سخت تر نشستن سر کلاساشه...با اون هیبتش...دیو... هوووف... خیلی اذیت ش...
622
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 13:08
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
623
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 13:08
خدایا کمکم کن.. قبل ازاینکه دیر بشه...نابود بشم...نابود... مگه از رگ گردن نزدیک نیستی بهم؟ چرا گمت کردم... سرگردونم خدایم... دستمو بگیر خب... دارم از بین میرم. نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 3:49 توسط گمنام|
606
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 2:08
بسم الله نورخیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیهیاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختیاما گاهی انقد ویران میشمکه حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.---------------------------میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین...
607
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 2:08
کاش رو اعصابم بیشتر مسلط میبودم... قشنگ معلومه اینروزا هیچ حال خوشی ندارم...هرچقد برنامه میریزم اینکارو میکنم اینو رعایت میکنم با این حرف میزنم با اون شرط میکنم...اخرش یکلحظه عنان از کف میدم... معمولا صبرم زیاده...تاجاییکه یادم میاد زیاد بوده...مگر.... اگر بی حوصله و دلگرفته و داغون باشم حکم انبار پ...
608
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 2:08
میگن از هرچی بترسی سرت میاد...خب راست میگن...از اینکه روزی افسرده بشم میترسیدم از اینکه روزی صدای خنده هام گم بشن میون یه عالمه سکوت..بهت...میون صدای هق هق . ..از اینکه زندگی برام بی هدف بشه...خسته بشم...بترسم.... اما شد.... من افسردم... روز و شب پیش همه روی لبم لبخندهست تا حواس احدی جمع به بغضم نشو...
609
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 2:08
آدم گریزم...خیلی زیاد.. دلم نمیخواد از خونه برم بیرون...حوصله تلویزیونو ندارم سالی یبارم بگذره روشنش نمیکنم.. از همه دوستام بریدم چون توقع داشتن باشون برم بیرون...البته همچین زیادم نبود..همون یکی...چه فرقی داره... یکی یا هزارتا... دلم زیادی میگیره...کاش میتونستم برم روزا بیرون...اما سیس دو شیفت سرکا...